دنیای وارونه

دل جوونا پر شده از حرفهای نگفته ... حرف دلتو اینجـــــــــــــا بزن !

دنیای وارونه

دل جوونا پر شده از حرفهای نگفته ... حرف دلتو اینجـــــــــــــا بزن !

فقط او ...

دنبـــال چه هستــــم ؟ کجا می روم ؟ و چرا به جای آهسته و پیوسته راه رفتن ، می دوم ؟ از ترس آنکه مبادا دنیا به آخر رسد و من هم چنان در پی یافتن راهی برای تسلای وجود پر تلاطم خود باشم ؟  پس آن همه اتفاقات نیفتاده چه میشود ؟ با بیخیالی از کنارشان رد شوم ؟ آخر چه چیزی از دوران جوانی ام ارزشمند تر است ؟ چه حسی پاک تر از عشق واقعیست ؟ ... به راستی این همه دلهره و نگرانی من از کجا نشئت می گیرد ؟ و ، و ، و ... هزاران سوال دیگر که مدام ذهن مرا تسخیر می کند ...

***

مدتی است زندگی ام رنگ و بوی تازه ای به خود گرفته ، گویا اشک هایم کار خود را با موفقیت به پایان رسانده اند ، باغچه ی سرسبز قلبم پر شده از پرستوهای مهاجر ، نسیم ملایمی می وزد و عطر خاک باران خورده و بنفشه های شکفته شده را در هم می آمیزد ، سرمست می شوم و خود را به دست باد می سپارم ، بهار شده است ...

***

حال اندکی می گذرد ، خنکای بهار جای خود را به آفتاب سوزان داده است ، گر می گیرم ، جرعه ای آب می نوشم و به راه ادامه می دهم ، باغچه ی قلب من هنوز هم زبانزد همگان است ، به انتها می رسم ، لبخندی از رضایت بر روی لبهایم نقش می بندد ، حالا تک درخت باغچه ام پر شده از میوه های عشق ، آنها را در سبدی جای می دهم و مشتاقانه به سوی کلبه ام می دوم ، نمی خواهم کسی آنها را از من بگیرد ، تمام سرمایه ی من این میوه های ابدی اند، باید به دست کسی برسند که ...




                       

این لحظه ها تمومی ندارن ...

امشب مثل همه ی شبهای خدا نیست ،حس بدی پیدا کردم ، به خودم ، به اتفاقات اخیر ، به روزهایی که دارن به سرعت سپری میشن و من هنور بین سردرگمی هایم گیر کرده ام ... انگار تمام بدبختی های عالم ریخته رو سرم ... دیگه طاقت ندارم ، نمیتونم تو این وضعیت بمونم ، نیاز به یه تلنگر دوباره دارم ... تبدیل شدم به یه آدمی که بدون راهنمایی های بقیه نمی تونه راه درستو تشخیص بده ، نمی تونه خودشو با شرایط وفق بده ، نمی تونه قدم برداره ، نمی تونه ... نمی تونه ... ! هر بار که احساس می کردم دارم به اهداف و خواسته هام نزدیک میشم یه مسئله ای ایجاد شده که ذهن منو به سمت خودش معطوف کرده و سد راهم شده ... بدبختانه هیچ کس نمی تونه به دادم برسه ، حتی دوستای نزدیکم ... کاش بدونم چیکار باید کرد ... ! 

تابستـــــــــــــــــون ...

یادم میاد هممون از چند ماه پیش واسه رسیدن تابستون روزشماری می کردیم ، به هر مصیبتی که بود امتحانا رو می گذروندیم و واسه تک تک لحظه هامون برنامه ریزی می کردیم ... ولی حالا که تابستون شده چه گلی به سر خودمون زدیم ؟! مدرسه که کلاسهای تابستونی گذاشته تمام برنامه هامونو بهم ریخته ، فردا هم که ماه رمضون شروع میشه نه استخر میشه رفت نه رستوران ... بیرون هم که پر از گشت ارشاد و آبجی کماندوئه ! آخه این چه وضشه خدا جون ؟! یه صبری به ما بده ! 

حالا شما بگین تا الان تابستونتونو چجوری گذروندین ؟؟؟ راضی بودین ؟؟؟

ســــــــــلام !

سلام دوستای عزیــــــــــزم !

این وبلاگ واسه همه ی ما جوونا و نوجوونا ساخته شده تا بتونیم درد و دلامونو ، حرفامونو ، غم و غصه هامونو ، شادی هامونو با هم تقسیم کنیم ... احساس تنها بودن رو کنار بگذاریم ... و از همه مهم تر ، زندگی رو به کام خودمون شیرین کنیم ! یادمون نره که این سالهای جوونی بهترین و قشنگ ترین سال های زندگی ما به شمار میان ! پس قدرشو بدونیم و با کمک هم از زندگی لذت ببریم !

موافقیــــــــــــــــــــــــن ؟!

پس بزن بریـــــــــــــم !!!