امشب مثل همه ی شبهای خدا نیست ،حس بدی پیدا کردم ، به خودم ، به اتفاقات اخیر ، به روزهایی که دارن به سرعت سپری میشن و من هنور بین سردرگمی هایم گیر کرده ام ... انگار تمام بدبختی های عالم ریخته رو سرم ... دیگه طاقت ندارم ، نمیتونم تو این وضعیت بمونم ، نیاز به یه تلنگر دوباره دارم ... تبدیل شدم به یه آدمی که بدون راهنمایی های بقیه نمی تونه راه درستو تشخیص بده ، نمی تونه خودشو با شرایط وفق بده ، نمی تونه قدم برداره ، نمی تونه ... نمی تونه ... ! هر بار که احساس می کردم دارم به اهداف و خواسته هام نزدیک میشم یه مسئله ای ایجاد شده که ذهن منو به سمت خودش معطوف کرده و سد راهم شده ... بدبختانه هیچ کس نمی تونه به دادم برسه ، حتی دوستای نزدیکم ... کاش بدونم چیکار باید کرد ... !
میتونم بفهمم چه حسی داری، آره متأسفانه هیچکس بجز خودت نمیتونه کمکت کنه، حتی کسی که دقیقاً این لحظه هارو گذرونده باشه...
اما میدونی، زندگی به همینه که شیرینه، وقتایی که میبینی خودتو که تو اوج سردرگمو بودیو یه راه واسه زنده در اومدن از مشکلت پیدا کردی:د
همین چیزس.. دقیقاً مثل وقتایی که بعد یه سال به مشکلت نیگا میکنی و میگی ا ا ا ا ا ا ا یعنی اینهمه من تو مشکلم گییر کرده بودم:O
دقیقا ... حرفتو کاملا قبول دارم ... و دارم تمام تلاشمو می کنم !