-
فقط او ...
شنبه 14 مردادماه سال 1391 22:59
دنبـــال چه هستــــم ؟ کجا می روم ؟ و چرا به جای آهسته و پیوسته راه رفتن ، می دوم ؟ از ترس آنکه مبادا دنیا به آخر رسد و من هم چنان در پی یافتن راهی برای تسلای وجود پر تلاطم خود باشم ؟ پس آن همه اتفاقات نیفتاده چه میشود ؟ با بیخیالی از کنارشان رد شوم ؟ آخر چه چیزی از دوران جوانی ام ارزشمند تر است ؟ چه حسی پاک تر از عشق...
-
این لحظه ها تمومی ندارن ...
جمعه 30 تیرماه سال 1391 23:55
امشب مثل همه ی شبهای خدا نیست ،حس بدی پیدا کردم ، به خودم ، به اتفاقات اخیر ، به روزهایی که دارن به سرعت سپری میشن و من هنور بین سردرگمی هایم گیر کرده ام ... انگار تمام بدبختی های عالم ریخته رو سرم ... دیگه طاقت ندارم ، نمیتونم تو این وضعیت بمونم ، نیاز به یه تلنگر دوباره دارم ... تبدیل شدم به یه آدمی که بدون راهنمایی...
-
تابستـــــــــــــــــون ...
جمعه 30 تیرماه سال 1391 22:55
یادم میاد هممون از چند ماه پیش واسه رسیدن تابستون روزشماری می کردیم ، به هر مصیبتی که بود امتحانا رو می گذروندیم و واسه تک تک لحظه هامون برنامه ریزی می کردیم ... ولی حالا که تابستون شده چه گلی به سر خودمون زدیم ؟! مدرسه که کلاسهای تابستونی گذاشته تمام برنامه هامونو بهم ریخته ، فردا هم که ماه رمضون شروع میشه نه استخر...
-
ســــــــــلام !
پنجشنبه 29 تیرماه سال 1391 18:33
سلام دوستای عزیــــــــــزم ! این وبلاگ واسه همه ی ما جوونا و نوجوونا ساخته شده تا بتونیم درد و دلامونو ، حرفامونو ، غم و غصه هامونو ، شادی هامونو با هم تقسیم کنیم ... احساس تنها بودن رو کنار بگذاریم ... و از همه مهم تر ، زندگی رو به کام خودمون شیرین کنیم ! یادمون نره که این سالهای جوونی بهترین و قشنگ ترین سال های...